هيچ عاشق، خود نباشد وصل جُو كه نَه معشوقش بُوَد جوياي او
از نظر عارفان و به ويژه مولانا هيچ جذب و انجذابي در ميان عاشق و معشوق پديدار نمي گردد مگر اينكه از هر دو سو گرماي عشق فراهم آيد، به تعبير ديگر هيچ عاشقي طالب وصل معشوق نمي شود مگر آنكه معشوق او نيز در طلب او برآيد و جذبه و كششي از جانب معشوق بر دل عاشق روانه شود. در حقيقت و در عالم معنا ابتدا معشوق عاشق مي شود و جذبه ي عشق از سوي معشوق عاشق شده به جانب معشوقي كه بايد عاشق شود جاري مي گردد و آنگاه عاشق به منصه ظهور مي رسد، عاشق و معشوق هر دو جلوه اي از تجلي و ظهور عشق در آن هاست. مولانا در جاي ديگري از مثنوي دراين رابطه چنين مي گويد:
تشنه مي جويد كه كو آب گوار آب هم مي جويد كه كو آن آخوار
در واقع آفتاب عشق در عاشق و معشوق به دو صورت ظهور مي يابد و چگونگي اين ظهور و بروز چنين است'
ليك ميل عاشقان لاغر كند ميل معشوقان خوش و خوش فر كند
ليك عشق عاشقان، تن زه كند عشق معشوقان، خوش و فربه كنه
تجلي عشق در وجود عاشق او را مي گدازد و جسم او را باريك و نحيف مي كند و آنگاه كه همين عشق بر معشوق مي تابد جسم او را صفا مي دهد و نيرومند مي سازد و به او شكوه مي بخشد :
چون در اين دل برق مهر دوست جَست اَندر آن دل دوستي مي دان كه هست
آن هنگام كه در دل انساني نسبت به انسان ديگري برق عشق و مهر بدرخشد بايد دانست كه در دل آن ديگري نيز عشق و مهري پديدار گشته است.
در دل تو مِهر حق گشته دو نو هست حق را بي گمان مِهري به تو
جمال حق...ما را در سایت جمال حق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 146