همچنین دنیا اگر چه خوش شکُفت بانگ زد، هم بی وفائی خویش گفت
بیت پیش رو برخاسته از حکایتی است که در آن داستان دزدی عمامه و دستار بزرگی از فقیهی را به گمان آن که درون آن چیز با ارزشی انباشته است می رُباید و می گریزد و آن فقیه مکرر فریاد می زند که: عمامه را باز کن و ببین که چه می بری، آنگه بِبَر. مولانا در اینجا دنیا ره به دِستار آن فقیه تشبیه می کند که ظاهری بزرگ و جذاب فریبنده دارد و آدمی را به آن مجذوب می نماید، لیکن خالی از ارزش است و اندرون آن خالی از تصورات جوینده خود را مخفی کرده است، دنیا و مجذوبات آن نیز چنین وضعیتی دارد. ظاهر آن فریب آور و گول زننده و باطن آن زننده و یأس آور و نگران کننده خواهد بود، همین دنیایی که اینچنین خوش می شکفد و ظاهری زیبا دارد، با زبان بی زبانی فریاد می زند که ای انسان از من وفا مطلب که جهان ماده و جسم و تن آدمی عالم کَون و فَساد است.
نیرنگ و فریب آن جنبۀ وجودی و پند و اندرز آن غفلت آور و جنبۀ عَدمی و فساد پذیر و نابود شونده آن است. مرتبه ی وجودی دنیا با زبان حال می گوید: ای انسان بیا که من خوش اقبال و فرخنده ام و مرتبۀ عدمی آن فریاد می زند که من هیچم و معدومم، در حقیقت دنیا چونان فصل بهار است که زیبایی ظاهری آن انسان را به شگفتی می بَرد و حیرت خیز است لکن این بهار جذاب فصل خزانی در پی دارد که همۀ آن جاذبه ها و شگفتی ها را در خود فرو می برد و بیابانی کویر را در مقابل چشمان آدمی می گشاید:
اَندر این کَون و فَساد ای اوستاد آن دغل کَون و نصیحت آن فَساد
کَون می گوید: بیا من خوش پی ام و آن فَسادش گفته: رَو مَن لا شَی ام
خوش پی= خوش اقبال
لا شَی= چیزی نبودن- عدم
جمال حق...ما را در سایت جمال حق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 135