قانون 618

خرید بک لینک

همچنین دنیا اگر چه خوش شکُفت بانگ زد، هم بی وفائی خویش گفت

بیت پیش رو برخاسته از حکایتی است که در آن داستان دزدی عمامه و دستار بزرگی از فقیهی را به گمان آن که درون آن چیز با ارزشی انباشته است می رُباید و می گریزد و آن فقیه مکرر فریاد می زند که: عمامه را باز کن و ببین که چه می بری، آنگه بِبَر. مولانا در اینجا دنیا ره به دِستار آن فقیه تشبیه می کند که ظاهری بزرگ و جذاب فریبنده دارد و آدمی را به آن مجذوب می نماید، لیکن خالی از ارزش است و اندرون آن خالی از تصورات جوینده خود را مخفی کرده است، دنیا و مجذوبات آن نیز چنین وضعیتی دارد. ظاهر آن فریب آور و گول زننده و باطن آن زننده و یأس آور و نگران کننده خواهد بود، همین دنیایی که اینچنین خوش می شکفد و ظاهری زیبا دارد، با زبان بی زبانی فریاد می زند که ای انسان از من وفا مطلب که جهان ماده و جسم و تن آدمی عالم کَون و فَساد است.

نیرنگ و فریب آن جنبۀ وجودی و پند و اندرز آن غفلت آور و جنبۀ عَدمی و فساد پذیر و نابود شونده آن است. مرتبه ی وجودی دنیا با زبان حال می گوید: ای انسان بیا که من خوش اقبال و فرخنده ام و مرتبۀ عدمی آن فریاد می زند که من هیچم و معدومم، در حقیقت دنیا چونان فصل بهار است که زیبایی ظاهری آن انسان را به شگفتی می بَرد و حیرت خیز است لکن این بهار جذاب فصل خزانی در پی دارد که همۀ آن جاذبه ها و شگفتی ها را در خود فرو می برد و بیابانی کویر را در مقابل چشمان آدمی می گشاید:

اَندر این کَون و فَساد ای اوستاد آن دغل کَون و نصیحت آن فَساد

کَون می گوید: بیا من خوش پی ام و آن فَسادش گفته: رَو مَن لا شَی ام

خوش پی= خوش اقبال

لا شَی= چیزی نبودن- عدم

جمال حق...

ما را در سایت جمال حق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:02

صفحه بندی